تبليغاتX
سرزمین سبز

قالب پرشین بلاگ


سرزمین سبز

طلــــــب عشــــــق

یــــــادمــــــان باشد از امروزخــــــطايي نکنــــــيم

 گــــــر که درخويــــــش شــــــکستيم صــــــدايي نکنيــــــم

 پــــــر پروانــــــه شکســــــتن هنــــــر انســــــان نيــــــست

 گــــــر شکستـيــــــم زغفــــــلت مــــــــــــن و مــــــايي نکنيــــــم

يــــــادمــــــان باشــــــد اگــــــر شــــــا خــــــه گلــــــي را چيــــــديم

 وقت پــــــرپــــــر شدنش ســــــازو نوايــــــي نکنيــــــم

يــــــادمــــــان باشد اگــــــر خــــــاطــــــرمــــــان تنهــــــا مــــــانــــــد

طلــــــب عشــــــق، زهــــــر بــــــي ســــــرو پــــــايي نکنيــــــم

[ یکشنبه 1390/08/15 ] [ 11:35 بعد از ظهر ] [ سجاد ]

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پر ز لیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم
گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم
سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم
کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم

[ چهارشنبه 1390/08/04 ] [ 9:29 بعد از ظهر ] [ سجاد ]
به آرامی آغاز به مردن میکنی

اگر سفر نکنی،

اگر کتابی نخوانی،

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،

اگر از خودت قدردانی نکنی.

به آرامی آغاز به مردن میکنی

زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،

وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

به آرامی آغاز به مردن میکنی

اگر برده‏ی عادات خود شوی،

اگر همیشه از یک راه تکراری بروی ...

اگر روزمرّگی را تغییر ندهی

اگر رنگ‏های متفاوت به تن نکنی،

یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‏کنی

اگر از شور و حرارت،

از احساسات سرکش،

و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامیدارند،

و ضربان قلبت را تندتر میکنند،

دوری کنی . . .

تو به آرامی آغاز به مردن میکنی

اگر هنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،

اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،

اگر ورای رویاها نروی،

اگر به خودت اجازه ندهی

که حداقل یک بار در تمام زندگی‏ات

ورای مصلحتاندیشی بروی . . .

امروز زندگی را آغاز کن!

امروز مخاطره کن!

امروز کاری کن!

نگذار که به آرامی بمیری

[ چهارشنبه 1390/07/06 ] [ 10:25 بعد از ظهر ] [ سجاد ]


میخوام بگم دوستت دارم ولی روم نمیشه این دل بیقرار من یه لحظه آروم نمیشه


میخوام بگم دوست دارم میخوام که با تو بمونم
شعرای عاشقونمو فقط واسه تو بخونم


میخوام بگم دوست دارم هر جا باشی هرجا باشم
تو شادی و توی غما میخوام کنار تو باشم



میخوام بگم دوست دارم بگم تو قلب من تویی
اگه که درمون ندارم بدون که درد من تویی


میخوام بگم دوست دارم یه عالمه خیلی زیاد
شب که بهت فکر میکنم من دیگه خوابم نمیاد


میخوام بگم دوست دارم میخوام که اینو بدونی
اگه نمیتونم بگم اینو تو شعرام بخونی

 

 

....................................................

 



وقتی دلتنگ شدی به یاد بیار کسی رو که خیلی دوست داره.
.وقتی ناامید شدی به یاد بیار کسی رو که تنها امیدش تویی.
وقتی پر از سکوت شدی به یاد بیار کسی رو که به صدات محتاجه.
وقتی دلت خواست از غصه بشکنه به یاد بیار کسی رو که توی دلت یه کلبه ساخته.
وقتی چشمات تهی از تصویرم شد به یاد بیار کسی رو که حتی توی عکسش بهت لبخند میزنه.
وقتی به انگشتات نگاه کردی به یاد بیار کسی رو که دستای ظریفش لای انگشتات گم میشد.
وقتی شونه هات خسته شد به یاد بیار کسی رو که هق هق گریش اونها رو می لرزوند

 

 


 

[ چهارشنبه 1390/06/23 ] [ 6:43 بعد از ظهر ] [ سجاد ]
 

یکی را دوست میدارم

 

یکی را دوست میدارم ولی او باور ندارد!

 

یکی را دوست میدارم همان کسی که شب و روز به یادش هستم و لحظات سرد زندگی

 

را با گرمای عشق اومیگذرانم!

 

کسی را دوست میدارم که میدانم هیچگاه به او نخواهم رسید و هیچگاه نمیتوانم

 

دستانش را بفشارم!

 

یکی را دوست میدارم ، بیشتر از هر کسی ،همان کسی که مرا اسیر قلبش کرد!

 

یکی را دوست میدارم ، که میدانم او دیگربرایم یکی نیست ، او برایم یک دنیاست!

 

یکی را برای همیشه دوست میدارم ، کسی که هرگز باور نکرد عشق مرا !

 

کسی که هرگز اشکهایم را ندید و ندید که چگونه از غم دوری و دلتنگی اش پریشانم!

 

یکی را تا ابد دوست میدارم ، کسی که هیچگاه درد دلم را نفهمید و ندانست که او دراین

 

دنیا تنها کسی است که در قلبم نشسته است !

 

یکی را در قلب خویش عاشقانه دوست میدارم ،کسی که نگاه عاشقانه مرا ندید و

 

لحظه ای که به او لبخند زدم نگاهش به سوی دیگری بود !

 

آری یکی را از ته دل صادقانه دوست میدارم ،کسی که لحظه ای به پشت سرش نگاه

 

نکرد که من چگونه عاشقانه به دنبال او میروم !

 

کسی را دوست میدارم که برای من بهترین است ،از بی وفایی هایش که بگذرم برای

 

من عزیزترین است !

 

یکی را دوست میدارم ولی او هرگز این دوست داشتن را باور نکرد!

 

نمیداند که چقدر دوستش دارم ، نمی فهمد که او تمام زندگی ام است !

 

یکی را با همین قلب شکسته ام ، با تمام احساساتم ، بی بهانه دوست میدارم!

 

کسی که با وجود اینکه قلبم را شکست اما هنوز هم در این قلب شکسته ام جا دارد!

 

یکی را بیشتر از همه کس دوست میدارم ، کسی که حتی مرا کمتر از هر کسی نیز

 

دوست نمیدارد!

 

یکی را دوست میدارم ...

 

با اینکه این دوست داشتن دیوانگیست اما .....

 

من دیوانه تنها او را دوست میدارم !


 

 

میخوام برات تو رویاهام جشن تولد بگیرم

 

از لحظه لحظه های جشن تو خیالم عکس بگیرم

 

من باشم و تو باشی و فرشته های آسمون

 

چراغونی جشنمون، ستاره های کهکشون

 

به جای شمع میخوام برات غمهات و آتیش بزنم

 

هر چی غم و غصه داری یک شبه آتیش بزنم

 

تو غمهات و فوت بکنی منم ستاره بیارم

 

اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بکارم

 

کهکشونو ستاره هاش دریاو موج و ماهیاش

 

بیابونا و برکه هاش بارون و قطره قطره هاش

 

با هفت تا آسمون پر از گلای یاس ومیخک

 

بال فرشته ها و عشق و اشتیاق و پولک

 

عاشقتو یه قلب بی قرار و کوچک

 

فقط می خوان بهت بگن :.


 

 

 

استادى از شاگردانش پرسید :

 

چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟

 

چرا مردم هنگامیکه خشمگین هستند، صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟

 

شاگردان فکرى کردند و یکى از آنها گفت :

 

چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم .

 

استاد پرسید : اینکه آرامشمان را از دست می‌دهیم، درست است؛ امّا چرا با وجودیکه طرف مقابل کنارمان قرار دارد، داد می‌زنیم؟

 

آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامیکه خشمگین هستیم، داد می‌زنیم؟

 

 

شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند. امّا پاسخ‌هاى هیچکدام، استاد را راضى نکرد.

 

سرانجام او چنین توضیح داد :

 

هنگامیکه دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد.

 

آنها براى اینکه فاصله را جبران کنند، مجبورند که داد بزنند.

 

هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آنها باید صدایشان را بلندتر کنند.

 

 

سپس استاد پرسید :

 

هنگامیکه دو نفر عاشق همدیگر باشند، چه اتفاقى می‌افتد؟

 

آنها سر هم داد نمی‌زنند؛ بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند. چرا؟

 

چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است.

 

فاصله قلب‌هایشان بسیار کم است.

 

 

استاد ادامه داد :

 

هنگامیکه عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟ آنها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می‌شود.

 

سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند. این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آنها باقى نمانده باشد.

 

این همان عشق خدا به انسان و انسان به خداست که خدا حرف نمی زند؛ اما همیشه صدایش را در همه وجودت می توانی حس کنی.

 

اینجا بین انسان و خدا هیچ فاصله ای نیست. می توانی در اوج همه شلوغی ها بدون اینکه لب به سخن باز کنی با او حرف بزنی.

 
 
 
 
 
 
 
 

[ یکشنبه 1390/03/29 ] [ 9:37 بعد از ظهر ] [ سجاد ]

پرسیدم..... ،
چطور ، بهتر زندگی کنم ؟
با كمی مكث جواب داد :
گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ،
با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،
وبدون ترس برای آینده آماده شو .
ایمان را نگهدار وترس را به گوشه ای انداز .
شک هایت را باور نکن ،
وهیچگاه به باورهایت شک نکن .
زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیكه بدانی چطور زندگی کنی .
 
 
پرسیدم ،
آخر .... ،
و او بدون اینكه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :
مهم این نیست که قشنگ باشی ... ،
قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر .
كوچك باش و عاشق ... كه عشق ، خود میداند آئین بزرگ كردنت را ..
بگذارعشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی .
موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن ..
 
 
داشتم به سخنانش فكر میكردم كه نفسی تازه كرد وادامه داد ...
هر روز صبح در آفریقا ، آهویی از خواب بیدار میشود و برای زندگی كردن و امرار معاش در صحرا میچراید ،
آهو میداند كه باید از شیر سریعتر بدود ، در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد ،
شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد ، كه میداند باید از آهو سریعتر بدود ، تا گرسنه نماند ..
مهم این نیست كه تو شیر باشی یا آهو ... ،
مهم اینست كه با طلوع آفتاب از خواب بر خیزی و برای زندگیت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن كنی ..
 
به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی میخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ... ،
 
كه چین از چروك پیشانیش باز كرد و با نگاهی به من اضافه كرد :
زلال باش .... ،‌ زلال باش .... ،
فرقی نمی كند كه گودال كوچك آبی باشی ، یا دریای بیكران ،
زلال كه باشی ، آسمان در تو پیداست
دو چیز را همیشه فراموش كن:
خوبی كه به كسی می كنی
بدی كه كسی به تو می كند
 
 
دنیا دو روز است:
یك با تو و یك روز علیه تو
روزی كه با توست مغرور مشو و روزی كه علیه توست مایوس نشو. چرا كه هر دو پایان پذیرند.
 
به چشمانت بیاموز كه هر كسی ارزش نگاه ندارد
به دستانت بیاموز كه هر گلی ارزش چیدن ندارد
به دلت بیاموز كه هر عشقی ارزش پرورش ندارد
 
در دنیا فقط 3 نفر هستند كه بدون هیچ چشمداشت و منتی و فقط به خاطر خودت خواسته هایت را بر طرف میكنند، پدر و مادرت و نفر سومی كه خودت پیدایش میكنی، مواظب باش كه از دستش ندهی و بدان كه تو هم برای او نفر سوم خواهی بود.
 
چشم و زبان ، دو سلاح بزرگ در نزد تواند، چگونه از آنها استفاده میكنی؟ مانند تیری زهرآلود یا آفتابی جهانتاب، زندگی گیر یا زندگی بخش؟
 
بدان كه قلبت كوچك است پس نمیتوانی تقسیمش كنی، هرگاه خواستی آنرا ببخشی با تمام وجودت ببخش كه كوچكیش جبران شود.
 
هیچگاه عشق را با محبت، دلسوزی، ترحم و دوست داشتن یكی ندان، همه اینها اجزاء كوچكتر عشق هستند نه خود عشق.

[ یکشنبه 1390/03/01 ] [ 1:53 بعد از ظهر ] [ سجاد ]
گناه عاشقان در چیست مردم؟
چه کس عاشق نشد او کیست مردم؟
چرا دیوانه خوانند عاشقان را؟
صلاح و مصلحت در چیست مردم؟
[ یکشنبه 1390/02/11 ] [ 0:24 قبل از ظهر ] [ سجاد ]
من براي سال ها مينويسم ......
سال ها بعد كه چشمان تو عاشق ميشوند.......
افسوس كه قصه ي مادربزرگ درست بود......
هميشه يكي بود يكي نبود
 
 
 
از همه چيز گذشتن و به همه چيز رسيدن مهم نيست . مهم از چه گذشتن و به چه رسيدن است.

 

فقط کسي معني دل تنگي را درک مي کند که طعم وابستگي را چشيده باشد پس هيچوقت به کسي وابسته نشو که سر انجام آن وابستگي
دلتنگيست.

 

 
نا کرده گنه در این جهان کیست بگو آنکس که گنه نکرد و چون زیست بگو من بد کنم و تو بد مکافات دهی پس فرق میان من و تو چیست بگو.
 

 

عشق با غرور زيباست ولي اگر عشق را به قيمت فرو ريختن ديوار غرور گدايي كني... آن وقت است كه ديگر عشق نيست... صدقه است
 

 

عشق کنار هم ایستادن زیر باران نیست...!!! عشق این است که یکی برای دیگری چتر شود و دیگری هرگز نفهمد چرا خیس نشد

 

فکر مي کرديم عاشقی هم بچگيست ... اما حيف اين تازه اول يک زندگيست
زندگی چيزيست شبيه يک حباب ... عشق آباديه زيبايی در سراب
فاصله با آرزو های ما چه کرد ... کاش می شد در عاشقی هم توبه کرد !!!

ُ
شنيدم که شمشير يکي را دوتا مي کند بنازم به شمشيرعشق که دوتا رايکي مي کند .

 

ما هميشه صداهاي بلند را ميشنويم، پررنگ ها را ميبينيم، سخت ها را ميخواهيم. غافل ازينکه خوبها آسان ميآيند، بي رنگ مي مانند و بي صدا مي روند


 

عاشقت گشتم تو گفتي عاشقان ديوانه اند! عاقبت عاشق شدي ديدي که خود ديوانه اي


من ياد گرفته ام: مهم نيست كه در زندگي چه داري، بلكه مهم اينست كه چه كسي را داري.

[ سه شنبه 1390/01/30 ] [ 11:44 بعد از ظهر ] [ سجاد ]

در 15 سالگي آموختم كه مادران از همه بهتر ميدانند، و گاهي اوقات پدران هم.
در 20 سالگي ياد گرفتم كه كار خلاف فايدهاي ندارد، حتي اگر با مهارت انجام شود.
در 25 سالگي دانستم كه يك نوزاد، مادر را از داشتن يك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن يك شب هشت ساعته، محروم ميكند.
در 30 سالگي پي بردم كه قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن.
در 35 سالگي متوجه شدم كه آينده چيزي نيست كه انسان به ارث ببرد؛ بلكه چيزي است كه خود ميسازد.
در 40 سالگي آموختم كه رمز خوشبخت زيستن، در آن نيست كه كاري را كه دوست داريم انجام دهيم؛ بلكه در اين است كه كاري را كه انجام ميدهيم دوست داشته باشيم.
در 45 سالگي ياد گرفتم كه 10 درصد از زندگي چيزهايي است كه براي انسان اتفاق ميافتد و 90 درصد آن است
كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان ميدهند.
در 50 سالگي پي بردم كه كتاب بهترين دوست انسان و پيروي كوركورانه بد ترين دشمن وي است.
در 55 سالگي پي بردم كه تصميمات كوچك را بايد با مغز گرفت و تصميمات بزرگ را با قلب.
در 60 سالگي متوجه شدم كه بدون عشق ميتوان ايثار كرد اما بدون ايثار هرگز نمي توان عشق ورزيد.
در 65 سالگي آموختم كه انسان براي لذت بردن از عمري دراز، بايد بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نيز كه ميل دارد بخورد.

در 70 سالگي ياد گرفتم كه زندگي مساله در اختيار داشتن كارتهاي خوب نيست؛ بلكه خوب بازي كردن با كارتهاي بد است.
در 75 سالگي دانستم كه انسان تا وقتي فكر ميكند نارس است، به رشد وكمال خود ادامه ميدهد و به محض آنكه گمان كرد رسيده شده است، دچار آفت ميشود.
در 80 سالگي پي بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترين لذت دنيا است.
در 85 سالگي دريافتم كه همانا زندگي زيباست.



[ چهارشنبه 1389/11/20 ] [ 2:7 بعد از ظهر ] [ سجاد ]
 

من همان کسی هستم که باید باشم،من نه عاشق و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من،من نه عاشق هستم و نه دلداده به گیسویی بلند و نه آلوده به افکار پلید،من به دنبال حس غریبی هستم که به صد عشق و هوس می ارزد به دنبال نگاهی که مرا از پس دیوانگی ام می فهمد و برای رسیدن به من ثانیه ای......




عشق یعنی کلبه های آرزو

عشق یعنی با تو گشتن هم کلام

عشق یعنی انتظار یک سلام

عشق یعنی می ستایم من تو را

عشق یعنی در پی تو در به در

عشق یعنی یک بیابان درد سر


[ جمعه 1389/08/07 ] [ 10:56 بعد از ظهر ] [ سجاد ]
 

زندگی یک بازیه دردآور است

زندگی یک اول بی آخر است

زندگی کردیم اما باختیم

کاخ خود را روی دریا ساختیم

لمس باید کرد این اندوه را

بر کمر باید کشید این کوه را

زندگی را با همین غم ها خوش است

با همین بیش و همین کم ها خوش است

باختیم و هیچ شاکی نیستیم

بر زمین خوردیم و خاکی نیستیم

 

 

می رسد روزی که بی من روزها را سر کنی
می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی
می رسد روزی که تنها در کنار عکس من
نامه های کهنه ام را مو به مو از بر کنی

[ جمعه 1389/08/07 ] [ 10:47 بعد از ظهر ] [ سجاد ]


عشق یعنی انتظار و انتظار                         عشق یعنی هر چه بینی عکس یار

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر              ش    عشق یعنی سجده ها با چشم تر

عشق یعنی دیده بر در دوختن                         عشق یعنی از فراقش سوختن

عشق یعنی سر به در آویختن                        عشق یعنی اشک حسرت ریختن

عشق یعنی لحظه های ناب ناب                        عشق یعنی لحظه های التهاب

عشق یعنی بنده فرمان شدن                              عشق یعنی تا ابد رسوا شدن

عشق یعنی گم شدن در کوی دوست            عشق یعنی هر چه در دل آرزوست

عشق یعنی یک تیمم یک نماز                               عشق یعنی عالمی راز و نیاز

عشق یعنی یک تبسم یک نگاه                         عشق یعنی تکیه گاه و جان پناه

عشق یعنی سوختن یا ساختن                                عشق یعنی زندگی را باختن

عشق یعنی همچو من شیدا شدن                      عشق یعنی قطره و در یا شدن

عشق یعنی پیش محبوبت بمیر                        عشق یعنی از رضایش عمر گیر

عشق یعنی زندگی را بندگی                                  عشق یعنی بندگی آزادگی



[ چهارشنبه 1389/07/07 ] [ 10:30 بعد از ظهر ] [ سجاد ]
[ چهارشنبه 1389/07/07 ] [ 10:27 بعد از ظهر ] [ سجاد ]



عشق مرگ نيست زندگي است.


سخت نيست عين سادگي است.


عشق عاشقانه هاي باد وگندم است .


اولين پناهگاه کودکي آخرين پناهگاه آدم است.


زندگي زيباست حتي اگر کور باشي


خوش آهنگ است حتي اگر کر باشي


مسحور کننده است حتي اگر فلج باشي


اما بي ارزش است اگرثانيه اي عاشق نباشي


اگر مي دانستي دل ترک خورده ي من با


ياد چشمان باراني ات شکسته تر مي شود


هيچ گاه به من پشت نمي کردي اگر مي بيني


کسي به روي تو لبخند نمي زند علت را


در لبان فرو بسته خودت جستجو کن


[ پنجشنبه 1389/06/25 ] [ 11:17 بعد از ظهر ] [ سجاد ]

کدام را سوار می‌کنید؟ یک شرکت بزرگ قصد استخدام یک نفر را داشت. بدین منظور آزمونی برگزار کرد که یک پرسش داشت. پرسش این بود: شما در یک شب طوفانی در حال رانندگی هستید. از جلوی یک ایستگاه اتوبوس می‌گذرید. سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند. یک پیرزن که در حال مرگ است. یک پزشک که قبلاً جان شما را نجات داده است. یک خانم/آقا که در رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید. شما می‌توانید تنها یکی از این سه نفر را سوار کنید. کدام را انتخاب خواهید کرد؟ دلیل خود را شرح دهید.پیش از اینکه ادامه حکایت را بخوانید شما نیز کمی فکر کنید.قاعدتاً این آزمون نمی‌تواند نوعی تست شخصیت باشد زیرا هر پاسخی دلیل خودش را دارد.پیرزن در حال مرگ است، شما باید ابتدا او را نجات دهید. هر چند او خیلی پیر است و به هر حال خواهد مرد.شما باید پزشک را سوار کنید. زیرا قبلاً جان شما را نجات داده است و این فرصتی است که می‌توانید جبران کنید. اما شاید هم بتوانید بعداً جبران کنید. شما باید شخص مورد علاقه‌تان را سوار کنید زیرا اگر این فرصت را از دست دهید ممکن است هرگز قادر نباشید مثل او را پیدا کنید.از دویست نفری که در این آزمون شرکت کردند، شخصی که استخدام شد دلیلی برای پاسخ خود نداد. او نوشته بود:سوئیچ ماشین را به پزشک می‌دهم تا پیرزن را به بیمارستان برساند و خودم به همراه همسر رویاهایم منتظر اتوبوس می‌مانیم. همه می‌پذیرند که پاسخ فوق بهترین پاسخ است، اما هیچکس در ابتدا به این پاسخ فکر نمی‌کند. چرا؟ زیرا ما هرگز نمی‌خواهیم داشته‌ها و مزیت‌های خود را (ماشین) از دست بدهیم. اگر قادر باشیم خودخواهی‌ها، محدودیت ها و مزیت‌های خود را از خود دور کرده یا ببخشیم گاهی اوقات می‌توانیم چیزهای بهتری به دست بیاوریم.  تحلیل فوق را می‌توانیم در یک چارچوب علمی‌تر نیز شرح دهیم: در انواع رویکردهای تفکر، یکی از انواع تفکر خلاق، تفکر جانبی است که در مقابل تفکر عمودی یا سنتی قرار می‌گیرد. در تفکر سنتی، فرد عمدتاً از منطق، در چارچوب مفروضات و محدودیت‌های محیطی خود، استفاده می‌کند و قادر نمی‌گردد از زوایای دیگر محیط و اوضاع اطراف خود را تحلیل کند. تفکر جانبی سعی می‌کند به افراد یاد دهد که در تفکر و حل مسائل، سنت شکنی کرده، مفروضات و محدودیت ها را کنار گذاشته، و از زوایای دیگری و با ابزاری به غیر از منطق عددی و حسابی به مسائل نگاه کنند. در تحلیل فوق اشاره شد اگر قادر باشیم مزیت‌های خود را ببخشیم می‌توانیم چیزهای بهتری به دست بیاوریم. شاید خیلی از پاسخ‌دهندگان به این پرسش، قلباً رضایت داشته باشند که ماشین خود را ببخشند تا همسر رویاهای خود را به دست آورند. بنابراین چه چیزی باعث می‌شود نتوانند آن پاسخ خاص را ارائه کنند. دلیل آن این است که به صورت جانبی تفکر نمی‌کنند. یعنی محدودیت ها و مفروضات معمول را کنار نمی‌گذارند. اکثریت شرکت‌کنندگان خود را در این چارچوب می‌بینند که باید یک نفر را سوار کنند و از این زاویه که می‌توانند خود راننده نبوده و بیرون ماشین باشند، درباره پاسخ فکر نکرده‌اند

[ سه شنبه 1389/05/12 ] [ 5:44 بعد از ظهر ] [ سجاد ]

روزي مرد جواني در ميانه ي شهري ايستاد و ادعا کرد زيباترين قلب دنيا را دارد . جمعيت زيادي دور او را گرفته و به قلب سالم و بدون خدشه ي او
نگاه مي کردند و همه تصديق مي کردند که قلب او براستي زيباترين و بي نقص ترين قلبي است که تا کنون ديده اند.
مرد جوان در کمال افتخار و با صدايي بلندتر از جمعيت به تعريف از قلب خود مي پرداخت که ناگهان پيرمردي جلوتر از جمعيت آمده خطاب به مرد جوان گفت : « اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست .» سکوتي برقرار شد و مرد جوان به همراه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه کردند ، قلب او با قدرت تمام مي تپيد ، اما پر از زخم بود .
قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تکه هايي جايگزين آن شده بود ، اما آنها بدرستي جاهاي خالي را پر نکرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد . در بعضي نقاط قلب پيرمرد شيارهاي عميقي وجود داشت که هيچ تکه اي آنها را پرنکرده بود .
مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فکر مي کردند که اين پيرمرد چطور ادعا
مي کند قلب زيباتري دارد !
مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره کرده خنديد و گفت : « سر شوخي داري ؟ قلبت را با قلب من مقايسه کن ! قلب تو تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است ! »
پيرمرد گفت : « درست است ، قلب تو سالم به نظر ميرسد . اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نخواهم کرد ... تو نخواهي دانست که هر زخمي يادگار مهر کسي است که من بخشي از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشيده ام ، گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است که به جاي آن تکه ي بخشيده شده ، قرار داده ام . اما چون اين دو عين هم نبوده اند ، گوشه هايي دندانه دندانه بر قلبم دارم ، آنها برايم بسيار عزيزند ، چرا که يادآور عشقي زيبا هستند . بعضي وقتها بخشي از قلبم را به کساني بخشيده ا م اما آنها چيزي از قلب خود به من نداده اند ! اينها همين شيارهاي عميق هستند . گرچه دردآورند اما ، باز ياد آور يک دلدادگيه من اند و من همه در اين اميدم که آنها روزي باز گردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه اي که من در انتظارش بوده ام پر کنند . پس حال مي بيني که زيبايي واقعي چيست ... ! »
مرد جوان چند لحظه بي هيچ سخني اورا نظاره کرد ، در حاليکه اشک از گونه هايش سرازير بود ، سمت پيرمرد رفته از قلب جوان و سالم خود قطعه اي بيرون آورد و با دستاني لرزان ، به پيرمرد تقديم کرد . پيرمرد آنرا گرفت و در قلبش جاي داد و او نيز بخشي از قلب پير و زخمي خود را در جاي زخم قلب مرد جوان قرار داد .
مرد جوان به قلبش نگريست ، سالم نبود ، اما او و جمعيت همگي اذعان داشتند که از هميشه زيباتر بود .

[ شنبه 1388/08/23 ] [ 7:22 بعد از ظهر ] [ سجاد ]

آن که چشمان تو را این همه زیبا می کرد

کاش از روز ازل فکر دل ما می کرد

یا نمیداد به تو این همه زیبایی را

یا مرا در غم عشق تو شکیبا می کرد

 

جز من اگرت عاشق و شیداست بگو

ور میل دلت به جانب ماست بگو

ور هیچ مرا در دل تو جایست بگو

گر هست بگو , نیست بگو, راست بگو...!

 

از دلم تا لب ايوان شما راهي نيست
نيمه جاني است درين فاصله قربان شما

 

عاقبت یک روز مغرب محو مشرق می شود

عاقبت غربي ترين دل نيز عاشق مي شود

شرط می بندم زمانی که نه دیر است و نه زود

مهربانی حاکم کل مناطق می شود

 

دورم ز تو ای خسته خوبان چه نویسم؟

من مرغ اسیرم به عزیزم چه نویسم

ترسم که قلم شعله کشد صفحه بسوزد

با آن دل گریان به عزیزم چه نویسم؟

 

رفتی و ندیدی که چه محشر کردم

با اشک تمام کوچه را تر کردم

وقتی که شکست بغض تنهایی من

وابستگی ام را به تو باور کردم

 

عشق تو همچون افقی بی انتهاست

قلب من خالی از هر رنگ و ریاست

زندگی با آرزوها روبه روست

با تو بودن از برایم آرزوست

 

سالها پرسیدم از خود کیستم؟

آتشم؟شورم؟شرارم؟چیستم؟

دیدمش امروز و دانستم کنون

او به جز من من به جز او نیستم

 

نمی دانم که دانستی دلیل گریه هایم را

نمی دانم که حس کردی حضورت در سکوتم را

و میدانم که میدانی ز عاشق بودنت مستم

وجود ساده ات بوده که من اینگونه دل بستم

 

دل به دلدار سپردن کار هر دلدار نیست

من به تو جان می سپارم دل که قابل دار نیست

 

در مکتب ما رسم فراموشی نیست

در مسلک ما عشق هم آغوشی نیست

مهر تو اگر به هستی ما افتاد

هرگز به سرم خیال خاموشی نیست

 

من عاشق آن دیده چشمان سیاهم

بیهوده چه گویم که پریشان نگاهم

گر مستی چشمان سیاه تو گناه است

من طالب آن مستی و خواهان گناهم...

 

به غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد

عجب از محبت من که در او اثر ندارد

غلط است هر که گوید دل به دل راه دارد

دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد

 

[ دوشنبه 1388/06/23 ] [ 11:53 قبل از ظهر ] [ سجاد ]
 

یه سایتی هست که برای من خیلی جالبه شاید برا شما هم جالب باشه

تو این سایت شما میتونین هر کلمه انگلیسی رو به کد های مختلف تغییر دهید 

حتما ببینین شاید یه روزی لازمتون بشه اینم لینکش

تو این سایت هم میتونین کلمه مورد نظر رو بصورت صوتی به مورس تبدیل کنین لینک

 (نظر یادت نره)

 

                                                               

[ یکشنبه 1388/05/11 ] [ 7:4 بعد از ظهر ] [ سجاد ]
 Image and video hosting by TinyPic

 

Image and video hosting by TinyPic

 اگه شما هم دوست دارین واسه وبلاگتون لوگو درست کنین تو بخش نظرات بگین واستون درست می کنم

اینم لوگو چند تا از دوستان

(وبلاگ پزشکی دوست و استاد خوبم اقای دکتر تورج کیسان)

Image and video hosting by TinyPic

 

Image and video hosting by TinyPic

وبلاگ دوستی برای ارتباط بهتر( سارینا)

Image and video hosting by TinyPic

 

 بی نهایت تهی (یلدا)

Image and video hosting by TinyPic

 

  Image and video hosting by TinyPic

چی بگم هر چی بگم ( شفایق)

Image and video hosting by TinyPic

 

 

 

[ یکشنبه 1388/03/10 ] [ 11:48 قبل از ظهر ] [ سجاد ]
بعضی از ادما جلد زرکوب دارن و بعضی جلد ضخیم و بعضی نازک

بعضی از ادما با کاغذ کاهی نوشته میشن و بعضی با کاغذ خارجی

بعضی از ادما ترجمه میشن

بعضی از ادما  تجدید چاپ میشن و بعضی از ادما کپی بعضی دیگن

بعضی از ادما با حروف سیاه چاپ میشن و بعضی صفحه ی رنگی دارن

بعضی از ادما  تیتر دارن و روی پیشانی بعضی از ادما نوشته: حق هرگونه استفاده ممنوع!!!

 بعضی از ادما قیمت روی جلد دارن و بعضی دیگه با چند درصد تخفیف عرضه میشن

 بعضی از ادما نمایش نامه اند و تو چند پرده نوشته میشن

 بعضی از ادما فقط جدول و سرگرمی اند و بعضی دیگه اطلاعات عمومی

 بعضی از ادما غلط املایی دارن و بعضی خط خوردگی دارن

از روی بعضی از ادما باید مشق نوشت و از روی بعضی جریمه !!!

بعضی از ادما رو باید چند بار خوند تا فهمید بعضی از ادما رو باید نخونده دو انداخت

حالا شما کدوم یکی هستین؟

[ یکشنبه 1388/03/10 ] [ 11:39 قبل از ظهر ] [ سجاد ]

 

خسته‌ام از اين كوير، اين كوير كور و پير
اين هبوط بي‌دليل، اين سقوط ناگزير

آسمان بي‌هدف، بادهاي بي‌طرف
ابرهاي سربه‌راه، بيدهاي سر به زير

اي نظاره شگفت، اي نگاه ناگهان!
اي هماره در نظر، اي هنوز بي‌نظير!

آيه آيه‌ات صريح، سوره سوره‌ات فصيح!
مثل خطي از هبوط، مثل سطري از كوير

مثل شعر ناگهان، مثل گريه بي امان
مثل لحظه‌هاي وحي؛ اجتناب ناپذير

اي مسافر غريب در ديار خويشتن
با تو آشنا شدم، با تو در همين مسير!

از كوير سوت و كور، تا مرا صدا زدي
ديدمت ولي چه دور! ديدمت ولي چه دير!

اين تويي در آن طرف، پشت ميله ها رها
اين منم در اين طرف، پشت ميله ها اسير

دست خسته مرا، همچو كودكي بگير
با خودت مرا ببر، خسته‌ام از اين كوير!

 

قيصر امين‌پور

[ یکشنبه 1388/02/13 ] [ 5:16 بعد از ظهر ] [ سجاد ]
شاخه گلي شکسته تو دسته تو اسيرم

اگه نيايي تو پيشم يه وقت ديدي ميميرم

محتاج يک نگاتم تا جون دارم فداتم

محتاج يک نگاه و قهر بکني ميميرم

دستو پامو گم مي کنم

وقتي نگام مي کني تو

نفس نفس هول مي کنم

وقتي صدام مي کني تو

تو دفتره خاطره هام

تو ذهن و تو آرزوهام

اسم تو هم شده فراموش

اسم تو هم شده فراموش

يادم دادي بسوزم... دارم مي سوزم...دارم مي سوزم

اشکه چشامو ديدي بگو به چي رسيدي

قسم به بي قراريت مردم از چشم انتظاريت

محتاج يک نگاتم تا جون دارم فداتم

محتاج يک نگاه و قهر بکني ميميرم

دستو پامو گم مي کنم

وقتي نگام مي کني تو

نفس نفس هول مي کنم

وقتي صدام مي کني تو

تو دفتره خاطره هام

تو ذهن و تو آرزوهام

اسم تو هم شده فراموش

اسم تو هم شده فراموش

مي دوني که دوست دارم

واسه اينه که دل مي سوزوني تو

گفتم بهت دوست دارم

اما حالا من پشيمونم

برو به درک برو به درک برو به درک

برو به درک...

[ چهارشنبه 1387/12/21 ] [ 6:8 بعد از ظهر ] [ سجاد ]
این بازی رو برای حمایت از مردم مظلوم غزه گذاشتم ماها که نمیتونیم دز جبهه نبرد با این جنایتکارا بجنگین در جبهه ی جنگ الکترونیک که میتونیم(حتما امتحان کنین)
[ دوشنبه 1387/10/16 ] [ 5:41 بعد از ظهر ] [ سجاد ]
چه تلخ است زمانی که چشم هایت خیس است
و قلبت تنهاست
و کسی هم نیست که بگوید سلام
بنشینید و
به آسمان نگاه کنید
و غبطه بخورید
که چه پر جرئت است
و چه کودکانه ساده
که یک رنگ است و
جلوی هر کس و ناکس می گرید

می درخشد خورشید
می وزد باد سحر
این دل من اما
پشت پرچین خیال
می خواند از سیاهی شب
آسمان ابری نبود
اما من به بن بست سرد ترس رسیده بود

شاید امشب عبور سبز تو مرا روشنایی بخشد
و بگذارد مهتاب صورتم را نوازش کند

شاید امشب عبور تو از این شهر غم گرفته آسمان قلبم را به لرزه درآورد
و چشمانم را بار دگر از هجوم اشک های تلخ برنجاند

شاید امشب پرنده ی سبک سر خیالم به سویت پر بکشد
و شاید امشب آخرین شب باشد.

شاید.....

شاید.....


.
.

[ یکشنبه 1387/09/03 ] [ 11:42 قبل از ظهر ] [ سجاد ]
 
    رفتی حالا به کی بگم خیلی دلم تنگه برات

    میخوام یه بار ببینمت سر بذارم رو شونه هات

     دوست داشتم با گلای سرخ می اومدم به دیدنت

     نه اینکه با رخت سیاه چشای سرخ ببینمت

      گلو پرپر میکنم سر مزارت

       تاابد بارونیه چشمای یارت

      رفتی افسوس گل من تو در دل خاک

       از تو یادگاریه چشمای نمناک

       پاییزغریب و بی درد اونهمه برگ مگه کم بود؟

        گل من رو چراچیدی؟گل من دنیای من بود

        گلمو ازم گرفتی تک و تنها زیر بارون

       حالا که نیستی کنارم میذارم سر به بیابون                          

ثسال.jpg
[ چهارشنبه 1387/08/15 ] [ 5:23 بعد از ظهر ] [ سجاد ]
profilepic15976-1.gif

از آنچه باخته ام خودم را ساخته ام تا بگويم آنچه را باخته ام ، فراموش كرده ام .روز گاري از زندگي ام را به پاي كسي گذاشتم كه دوستش مي داشتم ولي او هيچ وقت مرا دوست نداشت و چگونه دوستش بدارم آگاه از اين كه هرگز برايش اهميتي ندارم ، به او حق مي دهم شايد او هم مانند من يكي را دوست داشته است... حال از خود مي پرسم : او را براي هميشه دوست خواهم داشت؟ افسوس كه چنين نخواهد بود! او را فراموش كرده ام . من زماني به خود نگريستم كه ديگر سينه ام شكافته ، قلبم فسرده و روحم سپرده شده بود . بايد صبر مي كردم تا زخم سينه ام با نمك خوب شود ، با قلبم چه كار مي كردم براي گرم شدن در آفتاب گذاشتمش اما آتش گرفت ، چاره اي نداشتم نيمي از خاكستر قلب سوخته ام را به آب و نيم ديگر را به خاك سپردم و به يادم ماند كه روحم ، روحم ، روح من هيچ موقع ، هيچ وقت و هيچ زماني از او جدا نشد . يادگار او سوالي است بي انتها : آيا صبر كنم بر او كه بر من صبر نكرد ؟

 

 

 

 دنیا آنقدر کوچک است که از دل بزرگ آدم ها برای شما می نویسم ، دلی که اگر برای کسی تنگ شود ذره ذره سنگ می شود و این باعث ننگ است که لباس رنگ رنگ بپوشی و پا روی دل دیگران بگذاری. ای دوستان هم سان من ، داستان همراه دوستان می گذرد بی آنکه به پشت نگاه کند. مکنید از زمانه گلایه و نگویید روزگار زشت است که خشت دل ما کشت حاصل خیز را آفت زد. این مشق عشق نیست که برایتان می نویسم این نه واقعیت زود گذر ، بلکه حقیقت جاودانی است. طبل پر صدای عشق ، گوش بر من و هوش بر گذشتگان و جوش بر آیندگان نمی گذارد.نظر مکنید و حذر کنید ، سفر بی خطر نیست شروع مکنید به امید طلوع و اگر طلوع بود از یاد نبرید را که فرا میرسد غروب. شکسته می شود آن دل از جنس بلور و چه می شنوید؟ چشم باز ، سینه راز ، در انتظار آواز و نه آواز پرنده آواز یار ، یار پر یادگار.باز دوباره گوش می دهید چه می شنوید؟ ای خدای بزرگ چه می شنوند؟ همان جمله با صدایی دیگر… . گر او کرد اشتباه چه باشد مرا گناه؟ که دیگر مرا پناه؟روز من سیاه و روزگارم تباه و نفرین و آه … آرام نمی شوی و دلارام شما رفته است . که را نفرین می کنی آنکه هنوز دوستش داری؟به چه فکر میکنی ذکر او بر زبانت است؟هنوز متعجبی و حیران که در آن بهار دوران چه طور زمستان فرا رسید. افسوس که یادت می آید هیچ احساسی به او نداشتی آنقدر گفت تو را دوست دارم که پوست بر استخوانت رسید. آری آن زمان تو را دوست داشت و تو باز بی احساس به او تو نمی دانستی و آمدی و آن کس که تو را بی شمار دوست داشت دوست بداری… مدتی که گذشت تو تکراری شدی و دوست داشتنش به آخر رسید ولی تو دیگر او را صادقانه دوست داشتی و چه کرد با تو بی آنکه به تو فکر کند و باز آن جمله تلخ با صدایی دیگر… این صدا برای من ناجور و برای شما یک جور فرقی نمی کند و فقط آن جمله مهم است که می گوید… حالا در تنهایی زندان ، تاوان می دهید و پیمان نبود که پایان این شود.

[ چهارشنبه 1387/07/17 ] [ 11:18 قبل از ظهر ] [ سجاد ]
 سایت

تخصصی

آپلود

عکس و

تصویر

وبلاگهای

ایرانی

فرا رسیدن ماه مبارک رمضان را به همه ی دوستان و هموطنای  عزیزم  تبریک  میگم و امیدوارم بتونین استفاده ی کامل رو از این ماه پرفیض ببرین

[ چهارشنبه 1387/06/13 ] [ 10:55 بعد از ظهر ] [ سجاد ]
 25340.jpg



                                       من دلم می خواهد



                          
خانه ای داشته باشم پر دوست


                                     
کنج هر دیوارش


                              
دوست هایم بنشینند آرام


                                     
گل بگو گل بشنو


            
هر کسی می خواهد وارد خانه پر عشق و صفایم گردد


                         
یک سبد بوی گل سرخ به من هدیه کند


                         
شرط وارد گشتن شستشوی دل هاست


                         
شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست


                                  
بر درش برگ گلی می کوبم


                                      
روی آن با قلم سبز بهار


                                          
می نویسم ای یار


                                          
خانه ما این جاست


                                      
تا که سهراب نپرسد دیگر

                   

   خانه دوست کجاست.......؟

 

www.katiibe.blogfa.com      منبع 

  

 

[ چهارشنبه 1387/06/13 ] [ 10:25 بعد از ظهر ] [ سجاد ]
تازگیها عضو باشگاه جوانان شدم این باشگاه یه تالار گفتمان و محل مناضره ی جووناست  شما می تونین عضو این کلوپ

بشین و در گفتگو ها شرکت کنین  برای رفتن به کلوپ اینجا کلیک کنین 

راستی نام کاربری من اونجا  s@jj@d   هستش  حتما عضو بشین

 

[ یکشنبه 1387/06/03 ] [ 11:3 بعد از ظهر ] [ سجاد ]
 فرض کنین یه تماس ضروری دارین و  وقتی می خواین تماس بگیرین یهو می بینین اعتبارتون تموم شده  و یه جایی هستین که نمی تونین اعتبار تهیه کنین  تنها کاری که باید بکنین اینه که  یه اس ام اس به دوستایی که سیم کارت ایرانسل دارن بزنین و  بهشون بگین این کار رو براتون بکنن:

مثلا :   09357454426:5000:12345      ارسال به  ۱۱۱۲  با این کار یه مقدار از اغتبار شخص مورد نظر  میاد به سیم کارت شما   در ضمن  عدد بین دو نقطه با ریال محاسبه می شود و کمترین مبلغ انتقال ۱۰۰ تومان است در مثال بالا مبلغ منتقل شده 500 تومن است                

چون با این روش کسای زیادی کلاه برداری کردن ایرانسل این سیستم رو قطع کرده ولی با روشی که می گم باز هم می تونین این کار رو بکنین

برای مثال: می خواین از شماره ی ۰۹۳۵۰۰۰۰۰۰۰

به شماره ی  ۰۹۳۶۰۰۰۰۰۰۰  اعتبار انتقال بدین  برای این کار باید  شمارهی شخص مورد نظر رو وارد کنین (:) بعد مبلغ قابل انتقال رو به ریال (:) کاری که بعد از این  باید بکنین اینه که شماره ی  رمز سیم کارت یا شماره ی بارکد سیم کارت رو  که روی قاب سیم کارت نوشته شده وارد کنین . مثلا:

۰۹۳۵۰۰۰۰۰۰۰:۵۰۰۰:۱۱۱۱۱

روش اول   رو خودم فهمیده بودم  ولی روش دوم رو از این سایت یاد گرفتم     http://www.mobileha.com 

 
[ سه شنبه 1387/05/29 ] [ 0:33 قبل از ظهر ] [ سجاد ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

امیدوارم مطالب این کلبه درویش مورد پسند شما دوست عزیز قرار بگیره


قالب بلاگفا

قالب وبلاگ

download

قالب بلاگ اسکای

اخلاق اسلامی

قالب وبلاگ

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا